خیانت عشق، لسان الغیب، حافظ، را نابود کرد:
.... که عشق، آسان نمود اول، ولی افتاد مشکلها
ولی مشکل ها، به نوعی می شوند که حافظ را و روزگارش را نابود می کنند:
سحر، بلبل، حکایت با صبا
کرد
که عشق روی گل، با ما چه ها کرد
از آن رنگ رٰخم، خون در دل
افتاد
وز آن گلشن، به خارم مبتلا
کرد
غلام همّت آن
نازنینم
که کار خیر، بی روی ریا
کرد
من از بیگانگان، دیگر
ننالم
که با من هر چه کرد، آن آشنا
کرد
...
در آخرین شعرش، حافظ عاشق و عارف، می سراید:
گر همچو من، افتاده این دام
شوی
ای بس که خرابِ باده و جام
شوی
....
آری، درایت لازم است و خلوص.
عاشق خالص، معشوق باوفا را لازم دارد.
پنجشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۵ | 12:8