دکتر محمدمهدی بخارایی
دکتر محمدمهدی بخارایی
روز و شب در طلب خواسته ای حیران است
عاقبت هم که بنالد ز جفا جور زمان
آتشی ساخت ز حسرت و در آن سوزان است
موّاجی دریاست تکاپوی وفا
ما عاشق و دلداده و همسوی توایم
ای مقصد و هر سمت و هر سوی وفا
پاسخم این است یارم زندگی است
جمع ما شادان و این سرزندگی است
رشد در اوج است و با بالندگی است
وصل ما محتاج هر پویندگی است
خوب راند جذب را، کوبندگی است
حسّ دنیا پیش او شرمندگی است
ذات بی پایان من، تابندگی است
راه یارانم فقط تا بندگی است
نفس هر عاشق فقط جویندگی است
جمع یاران بندگی یابندگی است
و فهم نگشت که چیست تمایل دل
سپس ز دلش بفهمید حقیقت خود
که هیچ باشد و نیست قابل دل
زندانی عشقیم که ما آزادیم
غمگین شده از یار و ما دلشادیم
گر نیست تو یادت همه یادت هستیم
شاگرد وفاییم و در این استادیم
همه چیز داشتم. درخشان بودم در مقاطع زندگی ولی قلبی تپنده آتش به آشیانه ام زد. حریت می خواست که حر آتش عشق نصیبش شد.آتشی که با شعله ور تر شدنش عطشش بیشتر می شد و این من بودم که با آب شدنم عطش را فرو می نشاندم.<<هیچ>> ندارم. واصل مطلق شده ام در هجران کامل و آتشی تپنده از وجودم زبانه می کشد. آتشی تپنده که اقیانوس مواج عشق است حاصل آن.