سیلاب حیاتی که تو هر چاره عشقی
من روی تو دیدم و شدم شاد و عاشق
یکپارچه معشوقی و صد پاره عشقی
هدیه عشق است به هر بستر زیبا
بستر جان، گر که شود عاشق و خالص
خانه عشق است و هر گوهر زیبا
تو وفاداری و هر مهر و وفا آوردی
هر چه خوبی است که نشناخت کسی
در عالم
با خودت فاش تو کردی ز خفا آوردی
عشق،باران است و انسان یک کویر
هر چه می بارد، نباشد دشت سیر
آرزویش،عمق دریا گشتن است
تا شود کامل در آنجا یک اسیر
عاشقی در عشق،دلداری نخواهد
عشق،دلبر می دهد،کاری نخواهد
پس دلم را می سپارم من به این عشق
عشق یاریگر شد و یاری نخواهد
کوه می گوید که پابرجاست عشق
آسمان گوید چنین هرجاست عشق
عاشق و معشوق را اینک ببین
عشق،خود گوید که بی همتاست عشق
مانند فصیحی تبریزی،
آری، کتاب ذات عشق، کتاب عمق بیکران،
اگر اهل دلی عاقلی،اگر فلسفه و جهان بینی را در قالب شعر می خواهی، اگر تسلیم زمانه نشدی ای بزرگوار
این آتش عشق است، نسوزد همه کس را
فصیحی تبریزی
طبیعت خوب در انسان نوشت
که باشد عشق در نیکوسرشت
...
شوم عاشق و مستی کار من
که ازعشقیم ما در این بهشت