مولانا از عشق زیبای خود می گوید :
آن زان عشق و جمال حوریی
کاو گرفت از عاشقانش دوریی
گر گهر داری ، ببین حالی مرا
در تک دریا ، ز دریا دوریی
گفتم ای عقلم کجایی ؟ عقل گفت
چون شدم مِی ، چون کنم انگوریی
جان بسوز و سرمه کن خاکسترش
تا نماند در دو عالم کوریی
تا کند جانهای بی جان در سماع
گرد آن شهد ازل زنبوریی
تا کند آن شمس تبریزی به حق
جمله ویرانهای دل معموریی
مولانا