دیدن جهان با شعر

آثار دکتر محمد مهدى بخارائی : ذات عشق ، عمق بیکران ، کثرت یگانه ، طبیعت موجود ، The Sunny Night

تماشاگه راز

حافظ ، عشق را پدیده ای ازلی می داند .
غم عشق به معشوق ، تنها محرم این 
حیطه جهانی است ، و این است
تماشاگه راز :

در ازل ، پرتو حسنت ز تجلی دم زد 

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد 

جلوه ای کرد رُخت ، دید ملک عشق نداشت 

عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد 

عقل می خواست کزان شعله ، چراغ افروزد

برقِ غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز

دستِ غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

دیگران قرعه قسمت ، همه بر عیش زدند

دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد

جان علوی ، هوس چاه زنخدان تو داشت

دست در حلقه آن زلفِ خم اندر خم زد

حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت

که قلم بر سرِ اسبابِ دلِ خرّم زد

حافظ

 

حافظ

غزل

تماشاگه راز

پدیده ازلی

یکشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۹ | 13:25
دکتر محمد مهدی بخارایی

آدرس وبلاگ

عزيزان بزرگواری که پیام خصوصی می دهند ، 

لطفا آدرس وبلاگ یا سایت یا ایمیل را نیز بفرستند

تا من در خدمت باشم. 

سپاسگزارم از شما .

آدرس

وبلاگ

یکشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۹ | 13:22
دکتر محمد مهدی بخارایی

جامی ، عشق و وصال

 معشوق  در فکر عاشق پاک است 
 جامی ،آن قدر عشقِ پاک را بالا می داند که عاشق ،
توانایی دیدار معشوق را ندارد مگر با آغوش
جانش :

تنها ز کجا می رسی ای سروِ قباپوش 

دردا که تو می آیی و من می روم از هوش

من ، لذّت دیدار چه دانم که هنوزت 

از دور ندیده ، فِتَم آشفته و مدهوش

هر چند برون نیستی از خاطر تنگم 

پیش آی که چون جان کشمت تنگ در آغوش

در گوش تو ، یک نکته ز بختِ سیه ما

گفتن که تواند مگر آن خال بناگوش

گویم سخنی با تو اگر چند که گردد

بر طبعِ لطیف تو همین لحظه فراموش

خواهی که خداوند جهان پاس تو دارد

زنهار که در پاس دل خسته دلان کوش

جامی ز خرابات ، غرض باده عشق است

خواهی ز سبو در کش و خواهی ز قدح نوش

جامی 

 

جامی

غزل

عشق

وصال

یکشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۹ | 12:27
دکتر محمد مهدی بخارایی

درایت حقیقی

درایت حقیقی :

خنده و شادی که نباشد میان

غصّه و غم ، پخش شود در جهان 

از دلِ رنجور به هر خانه ای

می رود آن شور و صفا ، در نهان

غصّه و اندوه که شد آشکار

می کند این دلخوشی ات ، بی نشان

تا که پریشانیِ تن ، غالب است

نیست به جز غصّه و غم بر زبان

هر بشر از خویش به قعر است و اوج

نیست در اینجا ، اثر از دیگران

طرد بکن کینه و غم از خودت

تا که شود شادیِ جانت عیان

فکر خودت هستی و پس قانعی 

راحت و آسوده شدی از زمان

این که در امروز که آمد ، چه رفت

هر بشری را ببرد در زیان 

غصّه و غم ، نیست درایت و عقل

باش تو آینده نگر ، در امان

ترس و هراست ، تو بکن عقل و هوش 

بر گل جانت ، خودتی باغبان

📚از : کتاب عمق بیکران 

 

کتاب عمق بیکران

دکتر محمد مهدى بخارائی

درایت حقیقی

شادی

چهارشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۹ | 11:20
دکتر محمد مهدی بخارایی

نظامی ، دوست شناسی و دشمن شناسی

نظامی ، فقط دل را محرم راز می داند
و همچنین تنها معیار برای دوست شناسی 
و دشمن شناسی :

دوستیِ هر که تو را روشن است


چون دلت انکار کند ، دشمن است


تن ، چه شناسد که تو را یار کیست 


دل بُوَد آگه که وفادار کیست


یکدل داری و غم دل هزار


یک گل پژمرده و صد نیش خار


ملک هزار است و فریدون یکی 


غالیه بسیار و دماغ اندکی 


پرده دَرَد هر چه در این عالم است


راز تو را هم دلِ تو محرم است

نظامی 

 

نظامی

مخزن الاسرار

دل

دوست شناسی

سه شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۹ | 19:9
دکتر محمد مهدی بخارایی

آن دلبران مفقود

آن دلبران مفقود ، در یادها بمانند 

ساکت اگر ندا گشت ، فریادها بمانند 

 

گمگشته در جهان را ، دنیا کند هویدا 

شیرین اگر ز دل رفت ، فرهادها بمانند

 

دلبران مفقود

کتاب عمق بیکران

صفحه 214

دکتر محمد مهدى بخارائی

یکشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۹ | 19:36
دکتر محمد مهدی بخارایی

نام مجنون از کجا آمد ؟

نام مجنون از کجا آمد ؟
نام اصلی مجنون ، قیس است. 
نظامی می گوید که قیس ، لیلی را می بیند و 
هر دو به شدت عاشق همدیگر می شوند ،
 به طوری که  وقتی 
لیلی می رود ، قیس به شدت اشک می ریزد. 
مردم هم به تمسخر ، او را مجنون خطاب
می کنند ولی قیس ، اهمیتی نمی دهد :


لیلی چو بریده شد ز مجنون 

می ریخت ز دیده ، دُرّ مکنون 

مجنون چو ندید روی لیلی 

از هر مژه ای گشاد سیلی

می گشت به گرد کوی و بازار 

در دیده ، سرشک و در دل آزار

می گفت سرود های کاری

می خواند چو عاشقان به زاری

او می شد و ما زدند هر کس

مجنون مجنون ز پیش و از پس

او نیز فشار سست می کرد

دیوانگیی درست می کرد

نظامی

 

نظامی

لیلی و مجنون

قیس

نام مجنون

جمعه بیستم تیر ۱۳۹۹ | 15:43
دکتر محمد مهدی بخارایی

معشوق ؛ صد پاره یکپارچه

صحرای کویرم و تو فوّاره عشقی 

سیلاب حیاتی که تو هر چاره عشقی 


من، روی تو دیدم و شدم شاد و عاشق 

یکپارچه معشوقی و صد پاره عشقی 
 

کتاب ذات عشق

دکتر محمد مهدى بخارائی

یکشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۹ | 10:55
دکتر محمد مهدی بخارایی

مولانای جان ، مجذوب معشوق

مولانا ، مجذوب معشوق است ، بنابراین خود را
همیشه جوان می داند که فناناپذیر است
چون معشوق است که جان است :

زنهار! مرا مگو که پیرم 

پیری و فنا کجا پذیرم ؟

من ماهی چشمه حیاتم 

من غرقه بحر شهد و شیرم

جز از لبِ لعلِ جان ننوشم 

غیر از سر زلف او ، نگیرم

گر کژ نهدم کمانِ ابرو

در حکم کمان او ، چو تیرم 

انداخته ای چو تیر دورم 

برگیر که از تو ناگزیرم 

پرّم چو دهی ، چرا نپرّم؟

میرم چو تویی ، چرا نمیرم؟

مولانا

مولانا

مولانای جان

معشوق

مجذوب

یکشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۹ | 10:52
دکتر محمد مهدی بخارایی
مشخصات وب
دیدن جهان با شعر
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
پیوندها
  • تصویر رویین بر کتاب ذات عشق
  • من و ذات عشق
آرشیو وب
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • خرداد ۱۴۰۵
  • اردیبهشت ۱۴۰۵
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • آبان ۱۴۰۱
  • مرداد ۱۴۰۱
  • تیر ۱۴۰۱
  • خرداد ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آرشيو
برچسب ها
  • دکتر محمد مهدى بخارائی (123)
  • شعر کلاسیک (119)
  • دکتر محمد مهدی بخارائی (101)
  • کتاب ذات عشق (43)
  • رباعی (36)
  • عشق (32)
  • کتاب طبیعت موجود (30)
  • غزل (28)
  • کتاب کثرت یگانه (24)
  • کتاب عمق بیکران (22)
  • مولانا (14)
  • حقیقت (13)
  • عرفان (12)
  • حافظ (8)
  • عدالت (7)
  • FACTS (7)
  • خیام نیشابوری (7)
  • شادی (7)
  • دکتر محمدمهدی بخارائی (7)
  • معشوق (6)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای دیدن جهان با شعر محفوظ است .