دیدن جهان با شعر

آثار دکتر محمد مهدى بخارائی : ذات عشق ، عمق بیکران ، کثرت یگانه ، طبیعت موجود ، The Sunny Night

خط عشق ، حافظ

خط عشق :

حافظ در این غزل معروف خود ، خطّ عشق

را شرح می دهد.  مصرع اول به این معنی

است که ای ساقی ، جام شراب را بردار

و پخش کن ، که کنایه از پخش عشق است. 

سپس ، حافظ از مشکلاتی می سراید که 

در اثر دشمنی آیین ها و سنّت ها با عشق ، 

پدید می آیند . حافظ ، خط عشق را می نویسد

که عشق است پیروز و آن چیزی است که می آید :

 

 
الا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید

ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر

نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها

حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ

متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

حافظ 

الا یا ایها الساقی

حافظ

غزل

دیوان حافظ

چهارشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۹ | 11:12
دکتر محمد مهدی بخارایی

عشق مولانا

عشق مولانا ، به شرایط حاکم بستگی 


ندارد. مولانا نه همراه می خواهد و نه


از مشکلی می ترسد. معشوق ، گمشده او


هست و با تمام وجودش و به هر صورتی ،


به دنبال وصال است :

 

من به سوی باغ گلشن می روم

 

تو نمی آیی ، نیا ، من می روم

 

روز تاریک است بی رویش مرا

 

من برای شمع روشن می روم

 

بوی سیب آید مرا از باغ جان

 

مست گشتم ، سیب خوردن می روم

 

عیش باقی دان مرا آنجا که من

 

از برای عیش کردن می روم

 

من به هر بادی نگردم زانکه من

 

در پِیَش ، چون کوه آهن می روم

 

من گریبان را دریدم از فراق

 

وز پی او همچو دامن می روم

 

همچو گوئی می نمایم ، لیک من

 

ذره ذره سوی روزن می روم

 

مولانا

 

مولانا

عشق

دیوان شمس

غزل

دوشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۹ | 17:55
دکتر محمد مهدی بخارایی

غم یادگار


( انسانیّت ، یادگار تاریخ است و غم فقدان
آن ، یادگاریِ این زمانه است. زمانه ما ، کویری
تشنه است که بارانی نمی بیند. معشوق ، عشق
و وفا است و باید خالصانه تلاش کرد تا این 
بیقراری دوران ، به قرار برسد) :

دل و عشق باوفایان ، همه جا نثار گشته


غمِ یادِ یادگاری ، غمِ یادگار گشته 


ز نظر به عمق دوران ، دل هر بشر بنالد 


که ز شر بشر به شر شد همه جا شرار گشته 


همه در زمان تشنه ، به سراغ قطره عشقی 


بروند در کویری ، همه تشنه زار گشته 


منگر دگر زمان را که ز بعدِ فقرِ باران 


به جز آن خزان نبینی ، دل بی بهار گشته 


خودِ عشقِ یار گشتی ، پس از آن خلوص گوید 


که قرار او بیاید ، دل بی قرار گشته 


📚از : کتاب عمق بیکران ، صفحه 48

دکتر محمد مهدى بخارائی

کتاب عمق بیکران

صفحه 48

غزل

چهارشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۹ | 20:36
دکتر محمد مهدی بخارایی

کشته شدن خسرو ؛ نظامی

کشته شدن خسرو :
خسرو به دست فرزندش ( شیرویه)  در خواب 
به قتل می رسد. این کشته شدنِ دور از ذهن ها را ،
نظامی به زیبایی با عشق شیرین ، ترکیب می کند :

ملک در خواب خوش ، پهلو دریده

گشاده چشم و خود را کشته دیده

ز خونش ، خوابگه طوفان گرفته

دلش از تشنگی از جان گرفته

به دل گفتا که شیرین را  ز خوشخواب

کنم بیدار و خواهم شربتی آب

دگر ره گفت با خاطر نهفته 

که هست این مهربان ، شب ها نخفته 

چو بیند بر من این بیداد و خواری 

نخسبد دیگر از فریاد و زاری

همان بِه کین سخن ناگفته باشد

شَوم من مرده و او خفته باشد

به تلخی ، جان چنان داد آن وفادار

که شیرین را نکرد از خواب بیدار

نظامی

 

نظامی

خسرو

فرهاد

شیرین

چهارشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۹ | 20:27
دکتر محمد مهدی بخارایی

دوران

عقل انسان خوب گوید از بدی ها دور باش

 

در چنین تابنده آتش ، آب و دریا نور باش

 

 

قرن ما تاریک باشد ، هر بدی جولان دهد

 

طرد کن از دل پلیدی ، با محبّت جور باش 

 

از : کتاب طبیعت موجود ، صفحه 138

دکتر محمد مهدى بخارائی

کتاب طبیعت موجود

صفحه 138

پنجشنبه دوم مرداد ۱۳۹۹ | 10:29
دکتر محمد مهدی بخارایی

که با من هر چه کرد ، آن آشنا کرد

در این غزل ، حافظ در ابتدا ، از آشنایان دورو
و از دلبران بی وفا می سراید.  سپس نسیم باوفایی 
و عشق و مستی را شرح می دهد :

سحر ، بلبل حکایت با صبا کرد

که عشق روی گل ، با ما چه ها کرد

از آن رنگِ رُخم ، خون در دل افتاد 

وزآن گلشن به خارم مبتلا کرد

غلامِ همّتِ آن نازنینم 

که کار خیر بی روی و ریا کرد

من از بیگانگان دیگر ننالم 

که با من هر چه کرد ، آن آشنا کرد

گر از سلطان ، طمع کردم ، خطا بود

ور از دلبر وفا جستم جفا کرد

خوشش باد آن نسیمِ صبحگاهی 

که دردِ شب نشینان را دوا کرد

نقابِ گل کشید و زلفِ سنبل 

گره بندِ قبای غنچه وا کرد

به هر سو بلبلِ عاشق در افغان

تنعّم از میان باد صبا کرد

بشارت بر به کوی مِی فروشان

که حافظ  ، توبه از زهد و ریا کرد

وفا از خواجگانِ شهر با من

کمالِ دولت و دین بوالوفا کرد

حافظ 

حافظ

غزل

دو رو

وفا

پنجشنبه دوم مرداد ۱۳۹۹ | 10:17
دکتر محمد مهدی بخارایی
مشخصات وب
دیدن جهان با شعر
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
پیوندها
  • تصویر رویین بر کتاب ذات عشق
  • من و ذات عشق
آرشیو وب
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • خرداد ۱۴۰۵
  • اردیبهشت ۱۴۰۵
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • آبان ۱۴۰۱
  • مرداد ۱۴۰۱
  • تیر ۱۴۰۱
  • خرداد ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آرشيو
برچسب ها
  • دکتر محمد مهدى بخارائی (123)
  • شعر کلاسیک (113)
  • دکتر محمد مهدی بخارائی (95)
  • کتاب ذات عشق (43)
  • رباعی (36)
  • عشق (32)
  • کتاب طبیعت موجود (30)
  • غزل (28)
  • کتاب کثرت یگانه (24)
  • کتاب عمق بیکران (22)
  • مولانا (14)
  • حقیقت (13)
  • عرفان (12)
  • حافظ (8)
  • عدالت (7)
  • FACTS (7)
  • خیام نیشابوری (7)
  • شادی (7)
  • دکتر محمدمهدی بخارائی (7)
  • معشوق (6)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای دیدن جهان با شعر محفوظ است .